
حوصله ندارم که کسی بخواندم. دوست دارم در خلاء این حرفها را بنویسم و این کلمات جایی در همان خلاء معلق بمانند. از طرفی دلم نمیآید قید این تاریخ دوساله را بزنم. فکر کردم اگر آدرس اینجا را عوض کنم، به هر دو خواستهام میرسم. ولی ظاهرا ساختار "بیان" کاری به تغییر آدرس ندارد و مطالب جدید را با آدرس جدید به استحضار خوانندگان میرساند. نمیدانم باید چه کنم. همان داستان یک دل وxa0دو دلبر همیشگی. نابودگر درون میگوید دکمه حذف سایت را بزن و خلاص. دستم نمیرود. ...
ادامه مطلب
حدود بیست سالی ندیده بودمش. امروز در پیاده رو خیابان شریعتی از کنار هم رد شدیم. شاید اتفاقی نگاهمان به هم خورد. سرعتمان را کم کردیم و با آنکه میومیو به چشمم بود که یک عینک نسبتا بزرگ آفتابی است، زد عزیز گفت حنه..؟ و من گفتم زدِ عزیز..؟ و بعد در آغوش هم بودیم. یعنی یک ثانیه زد عزیز دستش را آمد که جلو بیاورد. من اعتنا نکردم و بغلش کردم. بعد دو سه جمله معمولی و خداحافظی، چون از قضا هردومان دیرمان شده بود. همه چیز خیلی عجیب و همزمان خیلی عادی بود. هیچ جیغ جیغی مبادله نشد و هیچ گزاره متافیزیکی خر...
ادامه مطلب